اس ام اس هام رو نگاه کردم یادم اومد!
خداوندگارا! یاری ام ده تا دست از مقایسه بشویم.
یاری ام ده تا به خاطر بسپارم که هر کس باید طریقت خود را در پیش گیرد و در مسیر خود حرکت کند و این که هر چه برای دیگری واقع شود، ارتباطی به من ندارد. مرا یاری ده تا از داوری درباره دیگران، داوری درباره جامعه یا حتی داوری درباره تو، دوری گزینم.
یاری ام ده تا فقط در مورد اعمال خویش داوری کنم، آن هم در پرتو استعداد، سلامت و فرصت هایی که به من عطا فرموده ای.
وقتی با ناکامی مواجه می شوم، دیگران را به جهت این ناکامی مقصر ندانم و به خصوص ترا سرزنش نکنم.
و نیز یاری ام ده که خود را بیش از حد مورد انتقاد قرار ندهم.
یاری ام ده تا ایمان خود را نسبت به خیر خواهی تو، حفظ کنم. ۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- گفتگوی یک زن با خدا - مارجوری هلمز- ترجمه مهدی افشار
تمثیلی از زبان شیخ شهاب الدین سهروردی آمده که خیلی معنی دار است و در عین حال ترس انگیز. آن را در اینجا به اختصار نقل به معنی می کنم:
وقتی هدهدی در میان بوم ها می افتد - هدهد به تیزبینی مشهور است و جغدها به کور بودن در روز- هدهد شب را در میان آنها بسر می برد.
صبح روز بعد می خواهد عزیمت کند. بوم ها به او می گویند: این چه بدعتی است که تو می آوری، چه عمل ابلهانه ای، مگر در روز کسی حرکت می کند، روز که همه جا تاریک است و چشم، چشم را نمی بیند!
هدهد بی خبر از همه جا جواب می دهد: عجب حرفی می زنید، چطور روز تاریک است؟! همه حرکت ها و کارها در روز می شود. نور خورشید بر همه جا تابیده است.
از جغدها انکار که در روز کسی نمی بیند و از هدهد اصرار که همه چیز در روز دیده می شود. سرانجام بوم ها به طرف او هجوم می آورند که این مرغ که نمونه کوری است دم از بینایی می زند! و با منقار و چنگال می افتند به جان او. بخصوص ضربه ها بر چشم فرود می آید. « دشنام می دادند و می گفتند که ای روزبین! زیرا که روزکوری در نزد ایشان هنر بود.»
هدهد می بیند که دارد کور می شود و جانش نیز در خطر است، جز این چاره ای نمی بیند که چشم هایش را بر هم بگذارد و بگوید: « من به درجه شما رسیدم و کور گشتم!» آنگاه دست از او بر می دارند، و او تا زنده است چنین وانمود می کند که نابیناست. ۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- گفتیم و نگفتیم، دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن
این همه خون، حجامت ملت بود
تا حاج آقا همچنان چلوکباب سلطانی کوفت کند
تا قلیان بکشد
به تسبیح شاه مقصودش بنازد
و با تلفن زیمنس معامله کند
و گاه که هوس تمدن به سرش می زند
به فرنگ برود
و از شب نشینی هایش فیلم ویدئویی بگیرد
تا اگر نانش آجر شد
آجر را گران تر از نان بفروشد!
این همه خون حجامت ملت بود
تا یک موی سبیل شاپورخان
سه دانگ فلان بانک باشد!
تا در اداره ها حق و حساب بگیرند
و قایم باشک بازی کنند
تا جناب آبدارچی با تمسخر بگوید:
« اصلاْ تو را چه به این فضولیها ...»
راستی چرا بعضی
از سادگی انقلاب، سوء استفاده می کنند؟ ...
رنج بشری با هبوط آغاز می شود، با فرو افتادن از بهشت مثالی. بهشتی که در عین حال مثالی است ازذات آدم و حقیقت وجود او. بازگشت آدم نیز به همین بهشت است، که با توبه میسر است... و نیهیلیسم ظلمات آخرین مرحله هبوط، قبل از توبه و بازگشت است و این مرحله باید هم که با بیش ترین رنج همراه باشد، رنجی که بیش از هر چیز رنج عدم قرب است، رنج بُعد از حقیقت است.نیهیلیسم، در نهایت، انکار ذات مقرب انسان است تا عشق به رجعت نیز به نهایت ظهور رسد و جان انسان را تسخیر کند. تا دور نشوی، کی قدر قُرب را در خواهی یافت؟ ارنست یونگر می گوید:
روشنی آنگاه می درخشد که تاریکی یکسره بر آسمان چیره شده باشد
آری چنین است، اما این روشنی از کجا زاییده می شود؟ از دل تاریکی؟ از تاریکی که جز تاریکی زاییده نمی شود. نیهیلیسم خود نمی تواند مادر روشنایی باشد، اما کار انکار را تا بدانجا می کشد که خود را نیز انکار می کند... و این است منشأ خیر ۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- فردایی دیگر، مقاله آخرین دوران رنج، شهید سید مرتضی آوینی
با نام دین بهتر می شود خدمت کرد یا بدون دین؟
دو تا کبوتر بودن یکیشون اسمش اکبر آقا بود، اون یکی اصغر آقا (اینجا معلوم میشه که پس زن و شوهر نبودن!). یه روز با هم میرن گردش. اکبر آقا به اصغر آقا میگه برو از دکه یه چیزی بخر بخوریم، اصغر آقا میره و اکبر آقا هر چی منتظر میمونه، اصغر آقا بر نمیگرده. از اون طرف اصغر آقا میره دم دکه و یکدفعه میبینه که خانمی بالای دکه نشسته و بق بقو میکنه. آقا این صدای بق بقو کبری خانم را که میشنوه، یک دل نه صد دل عاشق میشه. بند دلش پاره میشه و از این حرفها... خلاصه مودبانه میره و خودشو معرفی میکنه و از کسب و کار و تحصیلاتش میگه و بعد هم از کبری خانم خواستگاری میکنه. کبری خانم که همین چند سال پیش شوهرش رفته بود از یک دکه خرید کنه و دیگه برنگشته بود، قند تو دلش آب میشه و پرهای مشکی شو در میاره و دوباره پر سفید تنش میکنه و بله رو میگه. لی لی لی.....!
خلاصه هر دوشون میان دم دکه و میبینن که به به، خود صاحب دکه هم ماشاءا.... اهل کمالات و کراماته و در کنار فروشندگی گاهی هم خطبهای جاری میکنه. خلاصه خطبه عقد شونو میخونه و میرن.
10 سال بعد اصغر آقا و کبری خانم داشتن پرواز میکردن که میبینن ای دل غافل اکبر آقا روی سیم چراغ برق نزدیک همون دکه نشسته و هنوز منتظر اصغر آقاست. میرن جلو سلام علیک کنن میبینن ای بخت سیاه، سیم لخت بوده، اکبر آقا همون جا ناکام از دنیا رفته! خلاصه فاتحهای خوندن و اصغر آقا گفت من میرم از این دکه یک جعبه خرما بخرم بیارم برای شادی روح اکبر آقا خیرات بدیم .....الان از اون ماجرا سالها گذشته. کنار اکبر آقا روی اون سیم لخت، کبری خانم و چند تا کبوتر دیگه هم خشک شدن که من بقیه شونو نمیشناسم. اصغر آقا هم هنوز خرماشو نیاورده.
نتایج اخلاقی این داستان:
۱-هیچوقت از دکه چیزی نخرین. (مخصوصا اگه متاهل هستید)
۲- زیاد منتظر نمونید. چون ناکام از دنیا میرین
۳- همون فاتحه کافیه دیگه خرماشو ول کنید
۴- اونایی که زیاد منتظر بمونن خشک میشن، اما اونایی که پرواز میکنن خشک نمیشن!!
۵- اگه دنبال شوهر میگردین یه دکه پیدا کنین برید رو سقفش بشینین
احتراماْ ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات به اطلاع می رساند بر اساس اخبار موثق مطلع شدیم که وبلاگ های صادق صدری نژاد (sadrinejad&lie-is-life) مورد سوء استفاده قرار گرفته، بدست نااهلان اهل افتاده است.
ضمن اعلان این مطلب، خواهان برگشت وبلاگ به صاحبش بوده، این عملیات تروریستی را محکوم می کنیم و از خداوند متعال توفیق روزافزون آن جناب را خواهانیم!!!
یکشنبه شب رفته بودم مسابقه فوتسال. وسط مسابقه برق رفت. سالن تاریک تاریک شده بود. هممون سر جامون ایستاده بودیم. تکون نمیخوردیم چون نمیدونستیم کجا بریم و ضمناْ ممکن بود به همدیگه بخوریم. یکدفعه یه نفر که کنار زمین بود چراغ موبایلش رو روشن کرد و طرف زمین مسابقه گرفت. خیلی جالب بود. همه ناخودآگاه به طرف نور راه افتادیم. حالا تمام کسانی که توی مسابقه خیلی جدی با هم برخورد می کردن، بواسطه اون نور دور هم جمع شده بودن.
۱. همه انسان ها به نور احتیاج دارند
۲. سوره تحریم- آیه ۸۶
۳. سوره حدید- آیه ۱۳
به میمنت و مبارکی
جـذبــه یک ساله شد